سلام دوستای گلم، این داستانو حتما بخونییید، روی من خیلی تاثیر گذاشت 

ساعت مثل هميشه سرساعت هفت به صدادرآمد.شيرين كوچولو چشمانش را گشود ونگاهي به ساعت كردبعد لبخندي زدولحاف را روي سرش كشيد وخود را به خواب زد كه بازهم مثل هرروز مادربيايد وبيدارش كند.
ساعت چنددقيقه زنگ زد.درباز شد مادر آمدوآرام كنار تخت شيرين نشست .لحاف را از روي سرش كشيد وبيني اش را بادوانگشت آرام گرفت وتكان داد.
- خاله موشه پاشو كه ديرت نشه
شيرين صداي مادر را مي شنيد اما جواب نمي داد.مادرموهايش را نوازش كرد
- دخترگلم،ساعت هفته،ديگه بايد بيدارشي
بازهم جوابي نداد
- نكنه جاتوخيس كردي
شيرين خنده اش گرفت.مادرفهميد كه مثل هرروز خودش را به خواب زده است.قلقلكش داد،ديگرنتوانست جلوي خودش را بگيرد.چشمانش را باز كرد
- سلام ماماني
-سلام دخملك خوشگلم ،بجنب كه ديرت نشه
-چشم ماماني
ازتخت پايين امد دست مادر را گرفت و راه افتادكه مادرمثل هرروز دست وصورتش را بشويد.
مادرگفت:
- حاج خانوم ديگه بزرگ شدي .كم كم بايد خودت دست وصورتت رو بشوري
- نه ماماني،نميخوام...
مادرشير آب را بازكردودستهاي كوچك شيرين را زير آب گرفت،بعد صورتش را شست وكمي آب به رويش پاشيد.
شيرين هم روي مادرآب پاشيد.كمي آب بازي كردند .بعدش مادر با حوله صورت شيرين را خشك كرد و بيني اش را كمي محكم فشارداد باز صداي قهقهه شيرين ومادربلند شد.
مادرسفره را پهن كرد،لقمه كوچكي گرفت و دردهان شيرين گذاشت.گاهگاهي هم شيرين دست مادر را گاز ميگرفت وبازهردومي خنديدند.بعد شيرين مثل هرروز جلوي ائينه نشست .مادرموهايش را با دقت بافت و روبان قرمزي به انها بست.لباسهايش را پوشاند وكيفش را حاضركردولقمه ديگري هم دركيفش گذاشت دوتا هزار تومني هم گذاشت توي كيفش تابراي خانم معلمش گل بگيرد درست مثل روز معلم هرسال.شيرين مادر را بوسيد وازخانه خارج شد ،سركوچه منتظر سرويس ايستاد .سرويس آمد وهمينكه مي خواست سوار شود پدر از آنطرف پيدايش شد.شيرين او را نديد،سرويس راه افتاد، پدر باعجله مي امد تمام مسير را با سرعت رانده بود كه نكند دير برسد وشيرين خواب بماند، چندبار تقاضا كرده بود كه شيفتش را عوض كنند اما قبول نكرده بودند وهميشه با نگراني شب را به صبح ميرساند وصبح موقعي مي رسيد كه شيرين رفته بود وهميشه ترس داشت كه نكند خواب بماند، وقتي كه ديد شيرين سوار سرويس ميشود نفس راحتي كشيد ، كمي از سرعت خود كم كرد، به خانه رسيد، درراباز كرد، خسته بود ، يكراست رفت روي تخت دراز كشيد مي خواست بخوابد اما خوابش نمي گرفت .فكرش خيلي مشغول بود،به اين فكر ميكرد كه همه چيز را به شيرين بگويد يانه؟ مردد بود وكارهاي شيرين بيشترنگرانش ميكرد.هميشه باخودش بلندبلند حرف ميزد، درست چند روز بعد از انكه به اوگفته بودند مادرش رفته مسافرت به همه گفته بود ماماني برگشته وبعد از ان دائم با دروديوار حرف ميزد. "پايان"
نظرات شما عزیزان:
mohammad 
ساعت23:20---12 دی 1389
سلام.واقعا خیلی قشنگه مطلبه.ممنونم که بهم سر زدی.بازم منتظرتم بیا.
|